تبليغاتX
فریاد بی صدا


فریاد بی صدا

این آهنگ غم انگیز زیبا 

که هر رهگذری از آن چشمانش پُر میشود   

و از زیبایی آن می گوید

صدای خُرد شدن من است

ولی هیچکس درد فریاد مرا نشنید

همه از زیبایی آن گفتند

غافل از دل من که زیر پنجه و منقار کلاغان تکه تکه می شود

و من زیر پای رهگذران

گله ای نیست

کمک نمی خوام ... این آهنگ از اینجا شنیدنی تر است

نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 8:1 توسط مریم | |

نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1387ساعت 9:25 توسط مریم | |

می روم شاید کمی حال شما بهتر شود 

روزگارم بی تو و اندیشه ی تو سر شود 

می روم آشفته و آسیمه سر تا  ناکجا

بلکه از جانت کمی آشفتگی کمتر شود

می روم تا خاطرت آسوده باشد خوب من

زندگی کردن برایت قدری عادی تر شود

تا تو گفتی در هراسی از نشانی های من

در هراس افتاده جانم دم به دم بدتر شود

سر بزیر انداخته راه خود را می روم

من نمی خواهم دلت از این خونین تر شود

خواستم دست مددکاری دهم یارت شوم

زندگانی در نگاهت خوب و زیباتر شود

هیچ یادت هست یک شب تا سحر گفتی به من

بی همه شاید ولی بی تو دریغا سر شود !

یاد داری گفته ای با من جهان از آن توست ؟

می روم تا با نبودم هستی کامل تر شود

چشمه ی امیدم خشکید در تاوان عشق

چشمه ام ای کاش جاری نوبتی دیگر شود

میچشیدم در کنارت جرعه ای از جام عشق

می شود آیا دوباره کامم از نو ، تر شود ؟

خسته ات کردم ، ببخشم ، می روم ، اغماض کن !

پیش از آن که آخرین بیتم ملال آور شود ...

نوشته شده در شنبه ششم مهر 1387ساعت 11:54 توسط مریم | |

دلم واسه دیدنت تنگ شده ...

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 12:23 توسط مریم | |

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 8:2 توسط مریم | |

ای مهربانم چه زيباست به خاطر تو زيستن و برای تو ماندن و به پای تو سوختن. آنروز که مهمان قلبم شدی ، خوب به ياد دارم ، روزي كه با خود گُفتم كسي را يافته ام كه ديگر از دست نخواهم داد. روزي كه اميد ها و آرزوهاي فراواني از خاطرم مي گذشت... و آنروز كه چشمانم با چشمان تو ديدار كرد ، دانستم ، دير زمانيست كه مي شناسمت... روزي كه تورا ديدم با خود گفتم كه يگانه ي خويش را يافتي پس ديوانه وار عاشقش باش اورا چون پروردگارت بپرست ، عزيز بدارش و تا سرحد مرگ دوستش داشته باش ... يادم هست آن هنگام كه عاشقت شدم باخود پيمان بستم كه ديگر در نگاه هيچ كسي که تمناي مهر و توجه دارد ، نگاهي نكنم ، پيمان بستم كه تنها نگاه عاشقم را وقف چشمان زيبا و سيماي دلرُباي تو كنم تا فردا روزي پشيمان نباشم ... پشيمان نباشم كه چرا آنگونه كه لايقش بودي دوستت نداشتم ، پشيمان نباشم كه چرا عشقم را ابراز نكردم ، عمل نكردم به آنچه مي گويم تا اثباتي باشد بر حرفهاي عاشقانه ام ... واينك نيز ، همچنان ، بر عهد خود وفادارم و پيماني دوباره مي بندم كه خورشيد نگاهم بر هيچ افق ديگري جز وجود تو طلوع نكند و بر هيچ كس جز تونتابد ... عشقم را در سينه پنهان و قلبم را از هركس مخفي خواهم كرد تا دور از چشمانت كسي آندو را از من نگيرد . و اينك بر بُلنداي قله ي عشق و صداقت نام تورا فرياد مي كنم ، اميدوارانه نامت را مي خوانم و اميدوارم كه مرور زمان ذره اي از عشقت در من نكاهد و گذر ثانيه ها ، افزاينده ي مهر و محبتم به تو باشد . مي خواستم زيباترين كلام را به ياري بگيرم ، تا صميمانه ترين عشق ها را تقديمت كنم ، ذهنم ياري نكرد . پنداشتم كه ساده نوشتن چون ساده زيستن زيباست ، پس ساده و بي تكلف مي گويم ... دوستت دارم...

نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 9:23 توسط مریم | |

 

خسته ام

اما نه آنقدر که نتوانم تو را دوست داشته باشم ...

نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 7:47 توسط مریم | |

در انتظار دیدنت به دشت غم نشسته ام ...

رها مکن دل مرا بیا که دل شکسته ام ...

نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 10:35 توسط مریم | |

 

دلي دارم که از تنگي در او جز غم نمي گنجد ...

غمي دارم ز دلتنـگي که در عالم نميگنجد ...

نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 7:43 توسط مریم | |

 به بهشت نمی روم اگر مادرم آنجا نباشد ...

نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 7:45 توسط مریم | |

برای تو می نویسم ...

تویی که صدای خواهش قلبم را نمی شنوی « تو » ...

روزهای بی تو بودن را سر می کنم ...

و هر لحظه بغض خفه شده در گلویم طنین گریه های قلبم را سر می دهد ...

کجایی تا غرورت را ببینم ...

چقدر به خود می بالی؟

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 10:34 توسط مریم | |

 كاش زندگي شروع همه خوبي ها بود و پايان همه تلخ كامي ها ...

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 12:8 توسط مریم | |

نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 12:50 توسط مریم | |

نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 10:49 توسط مریم | |

سکوت می کنم ، با اینکه می دانم چاره دلم این نیست باز صبوری می کنم ...

 

نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 9:6 توسط مریم | |

دیگه دلم برای هیچ کس تنگ نمیشه ...

خدائیش دل من ... خیلی صبور بودی ... ازت ممنونم ...

دلم گرفته آسمون نمی تونم گریه کنم

شکنجه می شم ازخودم نمی تونم شکوه کنم

انگار کوه غصه ها روسینه من اومده

آخ داره باورم میشه خنده به ما نیومده

دلم گرفته آسمون از خودتم خسته ترم

تو روزگار بی کسی یه عمره در به درم

حتی صدای نفسم می گه که توی قفسم

من واسه آتیش زدن یه کوله بار شب بسم

دلم گرفته آسمون یه کم منو حوصله کن

منو که از این روزگار یه خورده کمتر گله کن

منو به بازی می گیرن عقربه های ساعتم

برگه ی تقویم می کنه لحظه به لحظه لعنتم

آهای زمین یه لحظه تو نفس نزن

نچرخ تا آروم بگیره یه آدم شکسته تن...

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 11:7 توسط مریم | |

با بودنت دنياي من رنگي تر از هميشه ست

قلب تموم آدماش از جنسي مثل شيشه ست

با بودنت رنگين کمون يه رنگ اضافه داره

رنگي که زيباييش تو را تو ذهن من مي ياره

با بودنت تو گلخونه هيچ گلي کم ندارم

هيچ گلي اونجا نميخوام وقتي تويي کنارم

با بودنت شعرهاي من معنايي تازه دارن

گلهاي اطلسي برام شکلي دوباره دارن

با بودنت دلم ميخواد که از سينه جدا شه

پر بکشه به سمت تو، تو راه تو فدا شه

 

 

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 14:6 توسط مریم | |

دوست داری بشکنی قلب پریشان مرا ...

 دل شکستن کار آسانی است حرفش را نزن ...

نوشته شده در پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 8:17 توسط مریم | |

نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 10:25 توسط مریم | |

و باز هم بهاری دیگر... از راه رسید

بهاری که هر سال میاد تا یادمون باشه بعد از هر زمستونی یه بهار میاد

آره...

باید زندگی کرد و لبخندهای بهاری رو هیچوقت نباید از یاد برد

اگرچه زندگی بازار مکاره ای از این همه بهار و زمستان است

اما زیباترین شکوفه فصل بهار ، باور بهار است

بیایید در این روز زیبا دلهای زمستانی را هم بهار کنیم

بیایید به خاطر هم  برای هم  دعا کنیم

خدایا این بهار خونه تکونی همه دلها باشه

خدایا همه به آرزوهاشون برسن

ما همه گدایان زیبا ظاهر این خانه ایم

دست خالی هیچکدوم ما رو برنگردون

   ... آمین یا رب العالمین...

نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 8:15 توسط مریم | |

من همیشه کودکانه زیستن را دوست دارم ، در کودکانه خندیدن ، کودکانه گریستن و کودکانه دوست داشتن و حتی نفرت ورزیدن ، صداقتی ژرف نهفته است ، صداقتی که هر ناصادقی را به زانو در خواهد آورد و با خود یار خواهد ساخت ...

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 11:41 توسط مریم | |

نوشته شده در سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 9:24 توسط مریم | |

هيچوقت به چشمات راز دلت رو نگو چون راز نگه نمي دارد و گريه مي كند ...

نوشته شده در شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 7:55 توسط مریم | |

چشامو می بندم ... آروم و یواش ... جوری که فقط تو بشنوی ... داد می زنم ...

دوست دارم ...

نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 14:22 توسط مریم | |

دلم گرفته به اندازه ي وسعت تمام دلتنگي هاي عالم ، شيشه قلبم آن قدر نازک شده که با کوچکترين تلنگري مي شکند ، دلم مي خواهد فرياد بزنم ولي واژه اي را نمي يابم که عمق دردم را در فرياد منعکس کند ، فريادي در اوج سکوت که هميشه براي خود سر داده ام ، کاش مي شد سرنوشت را با آرزوهاي شيرينم عجين کنم ، دلم به درد مي آيد وقتي سرنوشت را به نظاره مي نشينم کاش مي شد پرواز کنم ، پروازي بي انتها به ابديت....کاش مي شد در هجوم بي رحمانه درد، خودم را پيدا کنم ، نفرين به بودن وقتي با چاشني درد همراه است ، بغض کهنه اي گلويم را مي فشارد به گوشه اي پناه مي برم ...

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 11:13 توسط مریم | |

بی تو توفان زده دشت جنونم ...

صید افتاده به خونم ....

تو چسان می گذری غافل از اندوه درونم ؟

بی من از کوچه گذر کردی و رفتی

بی من از شهر سفر کردی و رفتی

قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم

تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم تو ندیدی

بی تو من در همه شهر غریبم ... بی تو کس نشنود از این دل بشکسته صدایی

بر نخیزد دگر از مرغک پر بسته نوایی ... تو همه بود و نبودی

تو همه شعر و سرودی ... چه گریزی زبر من

که زکویت نگریزم گر بمیرم زغم دل ، به تو هرگز نستیزم

من و یک لحظه جدایی ؟ نتوانم نتوانم  بی تو من زنده نمانم

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 10:49 توسط مریم | |

 

هرگز از انسان توقع عشق پاک را نداشته باش ...

زيرا گل سرخ در مرداب نمي‌رويد ... !


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 12:20 توسط مریم | |

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 9:37 توسط مریم | |

اگر دنيا مال من بود همه آن را به تو تقديم می كردم ... اگر خورشيد مال من بود همه آفتاب را به تو می بخشيدم .. . اگر ستارگان مال من بودند برايت گردنبندی از ستاره ها می ساختم ... شاد اگر باشی به پرندگان می گويم آواز بخوانند و اگر غصه دار شوی به ابرها می گويم بغرند ... با آمدنت غنچه ها باز شوند و گلها گلبرگهايشان را زير پايت فرش كنند ...

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 12:33 توسط مریم | |

قاصدک آمده بود ، و چه سرگردان بود ، گفتم او را : چه خبر آوردی ؟ ... هیچ نگفت ... ! گفتم خبر از کوی نگارم داری ؟ هیچ نگفت ... ! گفتمش : خبر عهد و وفا ... ؟ یا خبر وصل نگار ؟ یا که از مرگ رقیب ... !  اما نه ! ... خبر مرگ رقیبم هرگز ... جز من و او که رقیبی نیست ! ... او رقیب من و من عاشق او ، برده از من دل و من هم باید بتوانم که دل از او ببرم !... آه چه شد ؟ چه شد ای قاصدک بی خبرم ؟ ! لب گشود و گفت این بار ... ! آمدم تا خبری را ببرم ! گفته آن یار که نزد تو بیایم و بپرسم از تو ... زندگی چیست ؟ عشق کجاست ؟ و چقدر این عشق به حقیقت نزدیک است ؟ گفتمش پس بشنو آنچه که من میگویم . و ببر آنرا نزد او بی کم و کاست ... زندگی را هر کس به طریقی بیند ... یکی از دل ... یکی از عقل ... یکی از احساس دیگری با شعر آن یکی با پرواز ... ! گفته اند : حسی است از غربت مرغان مهاجر ... و چه زیبا گفتند ... عشق را هم چون حادثه ای می دانند ... بهترین چیز را هم ، همه می دانند ... ! جای دیگر گفتند : زندگی سیبی است گاز باید زد با پوست ... اما نه ! ... به گمانم که چنین گاز زدن بیرحمی است ... اگر بعد از گاز ... نیمه کِرمی بینیم !!! خنده دارد اما ... آن زمان است که باید پرسید زندگی چیست ؟ عشق کجاست ؟! ... شاید آن کرم ، بهر روزی به درون آمده است یا که از بیم صیاد ، گوشه سیب ، پناه آورده است ... تو به آن یار بگو ، زندگی باران است ... زندگی دریاست ... زندگی یاس قشنگی است که دل می بوید ، زندگی راز شگفتی است که جان می جوید ... زندگی عزم سفر کردن دل در ره معشوق است ... زندگی آبی دریاست و عشق ... غرق دریا شدن است ، ولی ای دوست بدان ... می توان غرق نشد ... میتوان ماهی این دریا شد ... شاد و خرم به شنا پرداخت ... شرطش آن است که عاشق نشویم ... ! جای آن از ته دل ... و از سر جان ... همه را دوست بداریم . همه چیز و همه کس ... همه نقش و همه رنگ ... همه شادی ، همه غم به خودم آمدم و دیدم قاصدک دیگر نیست ! و نمیدانم از کی ، با خودم حرف زدم ... ! و صد افسوس که آخر نشنید از من : زندگی انگوری است ... دانه دانه باید خورد ...

نوشته شده در سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 9:27 توسط مریم | |


Design By : Night Skin