فریاد بی صدا
دنیا را نگه دار می خواهم پیاده شوم ... تویـــــی که گندم زار چشمانت را در نمناک ترین گوشه یک روز بــارانی با دسته ای از مریم های وحشی عطر آگین می کنی کمی هم به خستگی من فکر کن و ببین که چشمه چشمانم خشکیده در پشت پرده چشمانت ، روزی را مجسم کن که حتی وقتی آلاله ها بر سر مزارم می خشکند هم اثری از باران نیست . کاش کمی هم دلت به حال غریبی واژه های من بسوزد وقتی می بینی در انتهای یک غزل از فصل جدایی ، عاشقانه می گریم . تو هم گه گاه به پرستوهای وجودت اجازه بده که آشیانه ای بسازند بر بلندای قامت شکسته ام . در آخر به من بگو عاشقانه بمیرم ، وقتی به چشمانت می نگرم که رفته رفته در زیر آواری از سرما پنهان می شود. بزرگترین کلاهی که آدم می تونه سر خودش بذاره وبه خودش دروغ بگه این که کسی رو دوست داشته باشی و اونم تو رو دوست داشته باشه ولی اینم بدونی که... هیچ وقت بهش نمیرسی زندگی مانند یک اتاق اجاره ای می مونه که سر هر ماه باید کرایه بدی کرایه اون یه تاوان سخته خیلی سخت غم انگیزترین صحنه ای که در عمرم دیدم دارکوبی بود که بر درختی پلاستیکی نوک میزد . دارکوب نگاهی به من کرد و گفت : دوست من .. درختم درختهای قدیم ای کاش خوشبخت دو عالم می شدم با دعای خیر مادر وفا را از درخت بیاموز که حتی سایه را از سر هیزم شکن هم بر نمی دارد . گل چه قابل نازنینم هر دو چشمم جای پایت

| Design By : Night Skin |


