تبليغاتX
فریاد بی صدا


فریاد بی صدا

دعای قبل ازخواب کودک خودخواه

 

      خدايامراببخش! مي خواهم بخوابم

 

 

     واگردرخواب مردم

 

     تمام اسباب بازي هايم رابشكن

 

     تابچه ديگري با آن بازي نكند!!!

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 15:41 توسط مریم | |

 

خواستم برای از دست دادنت اشک بريزم ،

 

ديدم تمام اشک هايم را برای بدست آوردنت ريختم...

 

نوشته شده در سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 12:1 توسط مریم | |

می گفت عاشقم , دوستش دارم و بدون او هيچم و برای او زنده هستم...

او رفت , تنها ماند... زندگی کرد و معشوق را فراموش کرد .

از او پرسيدم از عشق چه می دانی؟ برايم از عشق بگو...

گفت:عشق اتفاق است بايد بنشينی تا بيفتد

گفت:عشق آسودگيست,خيال است... خيالی خوش .

گفت:ماندن است ، فرو رفتن در خود است .

گفت:خواستن و تملک است, گرفتن است .

گفت: عشق سادست, همين جاست دم دست و دنيا پر شده از عشق های زودگذرعشق های سادهء اينجايی و عشق های نزديک و لحظه ای .

گفتم : تو عاشق نبودی و نيستی.....

گفتم :عشق يک ماجراست, ماجرايی که بايد آن را بسازی.

گفتم : عشق درد است درد تولدی نو، عشق تولد است به دست خويشتن.

گفتم : عشق رفتن است عبور است, نبودن است.

گفتم : عشق جستجوست, نرسيدن است, نداشتن و بخشيدن است.

گفتم : عشق درد است, دير است و سخت است.

گفتم : عشق زيستن است از نوعی ديگر...

به فکر فرو رفت و گفت عاشق نبوده ام...

گفتم عشق راز است ، راز بين من و توست ، بر ملا نمی شود و پايان نمی يابد ، مگر به مرگ...

نوشته شده در سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 10:49 توسط مریم | |

در دوستي ها ...

      هيچگاه از خود گذشتن تنها مصداق صداقت نيست

      بعضي وقتها اعتراض به آواز قناري هم ...  عشق است

      عشق يعني نهايت دوست داشتن

      و سلامي که پاسخ ميخواهد

      تو را نميدانم...

       اما من عاشق  آن   از خود گذشتني هستم

                                                          که از خود گذشتگي ببيند ...
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 10:50 توسط مریم | |

پرسید : به خاطر کی زنده هستی ؟

 با اینکه دوست داشتم با تمام  وجودم داد بزنم به خاطر تو

 بهش گفتم :  به خاطر هیچ کس "

پرسید : پس به خاطر چی زنده هستی ؟

 با اینکه دلم داد می زد " به خاطر دل تو "  با یه بغض غمگین بهش

 گفتم :  به خاطر هیچ چیز "

ازش پرسیدم : تو به خاطر چی زنده هستی ؟

در حالی که اشک تو چشماش جمع شده بود

 گفت : به خاطر کسی که به خاطر هیچ زنده است"

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 20:29 توسط مریم | |

 

بزرگترين عيب براي دنيا همين بس كه بي‌وفاست                                    

                                                                                  (حضرت علي عليه‌السلام)

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 17:5 توسط مریم | |

در کشاکش یاد توقطره های اشک بر گونه هایم جاری میشود نمی دانم سراغت را از که بگیرم من لبخندی را با تو تجربه کرده ام من نیمه تنهایی خود را در تو یافتم . من صدای گامهای استوارت را با لحظه ها تقسیم نمیکنم چرا که می خواهم تنها آرامش بخش تن خسته من باشد ...

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 13:31 توسط مریم | |

       تا يادم هست

             هميشه و هرگاه کسي را دوست داشته ام

                 حتی گمان آنکه

                                     او

                                        ذره ای مرا دوست ندارد

                                       به سراغم نمي ايد

 

                 نميدانم شايد خودخواهي است

                                                       و شايد

                                             احساس خوبی نيست

                                                   اما خوب يا بد

                                        دلم اينگونه عادت کرده است

     

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 9:24 توسط مریم | |

 

مریم گر جان طلبی جان به تو بخشم ...

                                              از آن چه عزیز تر بگو تا آن به تو بخشم ...

 

رابطه دوستي خوب مثل رابطه دست وچشم مي مونه وقتي دستت زخمي ميشه چشمت گريه مي كنه ووقتي چشمت گريه ميكنه.....دستت گريه رو پاك ميكنه . . .

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 10:59 توسط مریم | |

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 9:52 توسط مریم | |

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 8:50 توسط مریم | |

بهترين معلمم کسي بود که بهترين چيز را به من آموخت دو خط روی تابلو کشيد وگفت اين دو خط موازی هيچوقت به هم نمی رسند مگر اينکه يکي خود را بشکند عزيزم تا غرورت را نشکنی به چيزی که می خواهی نمی رسی...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 11:52 توسط مریم | |

دلتنگ می شوی میدانم...

دلتنگ تمام روزهای با هم بودنی که با تو بودم...

دلتنگ می شوم میدانی... دلتنگ تمام لحظه های مهربان بودن تو...

دلتنگ می شوی میدانم... دلتنگ صدای خسته من....

دلتنگ می شوم می دانی... دلتنگ صدای مهربانت....

تو خسته می شوی میدانم... از این همه حرفهایم....

من خسته میشوم می دانی... از این همه دوریت...

دستهایم را بگیر ... به گرمی دستهایت محتاجم...

دستهایت را به من بسپار.... دستهایت را دوست دارم...

 می دانم... می دانم....

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 9:43 توسط مریم | |

اگر دل سپردن به تو خطاست به تكرار باريدن باران خطا ميكنم

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 9:33 توسط مریم | |

شاديهاي شما همان غمهاي شماست که نقابش را برداشته اند . و چاهي که خنده هايتان از آن مي جوشد همان است که از اشکهايتان پر شده است.

 « جبران خلیل جبران »...

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 8:42 توسط مریم | |

               

           خدا می داند چقدر دوستت دارم مهری ...

ازكسي كه دوستش داري ساده دست نكش شايد ديگر هيچ كس را مثل او دوست نداشته باشي ، ازكسي هم كه دوستت دارد به آساني مگذر شايد هيچوقت هيچ كس را مثل تو دوست نداشته باشد 

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 13:50 توسط مریم | |

روزی يك سنگ مغروری بود كه چشمه ای بالای اين سنگ بود روزی چشمه به اين سنگ گفت كه من تو را دوست دارم سنگ گفت ولی من تو را دوست ندارم چشمه گفت روزی خواهی ديد كه به دل تو نفوذ ميكنم سنگ چون فكر ميكرد سفت و سخت است و آب هم روان است در خيالش خنديد آب اين چشمه روی سنگ چكه چكه ميكرد چند روزی گذشت چشمه گفت هنوز هم من را دوست نداری؟سنگ گفت نه.آب چشمه همينطور روي سنگ چكه چكه ميكرد . ساعتها،روزها،ماهها گذشت تا اينكه روزي كه ديگر چشمه داشت خشك ميشد و آخرين قطرهای آب چشمه روي سنگ مي ريخت و پس از مدتها به دل سنگ نفوذ كرد و درون دل سنگ آب چشمه جمع شده بود.سنگ كه ديد چشمه دارد خشك ميشود دلش بحال چشمه سوخت و گفت دوستت دارم.چشمه گفت ديدي كه چطور به دلت نفوذ كردم اما افسوس كه خيلي دير است.چشمه خشك شد ولي اثر آب چشمه هنوز در دل سنگ مانده بود

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 13:7 توسط مریم | |

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 11:7 توسط مریم | |

کاش می شد بارون محبت بر قلب تک تک انسانها ببارد

 

کاش می شد به سقف آسمونها شعری نوشت از شکوه مهربانی

 

کاش می شد سکوت غریبانه گنجشکان تنها رو معنا کرد و حرف کبوتر رو فهمید

 

کاش می شد احساس ابر رو بر قطره های بارون نوشت

 

کاش همه یکدیگر رو درک می کردند

 

مثل پروانه ، مثل گل ، مثل شمع

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 9:49 توسط مریم | |

 

آدمک آخر دنياست بخند آدمک مرگ همين جاست بخند

 

آن خدايي که بزرگش خواندي به خدا مثل تو تنهاست بخند

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 20:33 توسط مریم | |


Design By : Night Skin