تبليغاتX
فریاد بی صدا


فریاد بی صدا

تو را دوست دارم به همان اندازه كه دلت مي‌خواهد ... !

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 18:51 توسط مریم | |

کاش بدونی که ...

با تمام دنیا عوضت نمیکنم عشق من ...

 


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 11:2 توسط مریم | |

خداحافظ ...دگر تا کی نمیدانم !

نمیدانم که می آیم ...و یا هرگز نمی آیم ...

همیشه قصه ی رفتن حزین است ...

ولی من رو به شادی پا نهادم ...

نمی خواهم که در یادم بمانی ...

همانگونه که من یادت نماندم ...

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 11:8 توسط مریم | |

تقدیم به دوست خوبم مهری ...

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 8:52 توسط مریم | |

اين روزا عادت همه رفتن ودل شكستنه

درد تموم عاشقا پاي كسي نشستنه

اين روزا مشق بچه ها يه صفحه آشفتگيه

گرداي رو آينه ها فقط غم زندگيه

اين روزا درد عاشقا فقط غم نديدنه

مشكل بي ستاره ها يه كم ستاره چيدنه

 

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 16:16 توسط مریم | |

 

گاهي اوقات اونقدر فرياد داري كه سكوت جوابي است به همه ي سوال هاي ذهنت ...!! خودت رو ملامت نكن ، ديگران رو نيز همچنين ، فقط سكوت كن .... و خاموش و آهسته عبور كن و ديگه پشت سرت رو نگاه نكن . خستگي هاي دلت رو چونان كوله بار همراهت با خودت ببر و اونا رو  به هيچ كس نده ؛ پيش هيچكس آه نكش كه آه جانسوز تو دل ديگري هم  بسوزاند ...

 

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 16:5 توسط مریم | |

من خودم را از تو می گیرم

تا دیگر هیچ وجودی نباشد تا تو اورا هست کنی

و قلبی تا برای تو بگرید و این

آخرین انتقامم است ...

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 19:48 توسط مریم | |

 

خدایا خدایا خدایا ...

دیگر تاب پریشانی ندارم

نه از آهن نه از سنگم

 

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 20:14 توسط مریم | |

 

دلم عجیب هوای دیدنت را کرده است ...

 

 

نوشته شده در یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 22:37 توسط مریم | |

 

هنوز هم دلتنگت هستم...

قرار گذاشتیم رفیق نیمه راه نباشیم...... یادت هست؟

طاقتم رو به سراشیبی گذاشتم.

امیدم را به دستهای مهربانت دوختم.

تا مرا از تنهایی در آوری....

چراغ دلم را به آرزوی دیدار تو روشن نگاه داشته ام.

عزیزم! نگذار عابر لحظه های غمگین زندگی باشم....!

 

نوشته شده در شنبه دهم شهریور 1386ساعت 14:32 توسط مریم | |

 

نازکتر از بلورم و نرم تر از حریر

اگر هم قصد شکستن داری ، سنگ بی انصافیست

یک تلنگر کافی است

 

نوشته شده در شنبه دهم شهریور 1386ساعت 13:26 توسط مریم | |

 

کاش می شد در عاشقی هم توبه کرد ...

 

نوشته شده در جمعه نهم شهریور 1386ساعت 18:19 توسط مریم | |

 

عید بر عاشقان مبارک

بر آنان که قلب هایشان با شور شیرین و داغ عشق بیدار شده...

 

عید بر جدا افتادگان مبارک

بر آنان که هر لحظه می میرند و متولد می شوند می میرند و متولد می شوند می میرند و ...

 

عید بر امیدواران مبارک

بر آنان که پله های امید را آنچنان تند تند بالا رفته اند که به ایمان رسیده اند...

 

عید بر دلشکستگان مبارک

بر آنان که کوه بلورین رویاهایشان به آنی فرو ریخته و هنوز متحیرند...

 

عید بر وسعت یافتگان مبارک

بر آنان که عشق را به هر اندازه ای که بود باور کردند و وسیع شدند...

 

عید بر منتظران مبارک

بر آنان که راه گم کرده اند اما نا امید نیستند.. گرچه نمی دانند یا نمی فهمند !

 

عید بر هر احساسی مبارک .. بر آن حس غیر قابل توصیف .. عید بر غم و دلتنگی مبارک .. عید بر انزجار و فریاد مبارک .. عید بر نگاه کسی که به حکمت خدا خیره شده .. و بر نگاه کسی که برای رسیدن به هدایت خدا امید بسته .. بر زندگی .. بر زمان ..بر سکوت .. بر مکان .. بر فاصله .. بر الفتی که فقط خداست که در دلها ایجاد می کند ...

 

و بر ایثار !

 

 عید بر مفهوم زیبای دوست مبارک...

 

نوشته شده در چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 17:8 توسط مریم | |

خداوندا...

من از تنهايي و برگ ريزان پاييز ، من از سردي سرماي زمستان ،
من از تنهايي و دنياي بي تو مي ترسم.

خداوندا...
من از دوستان بي مقدار، من از همرهان بي احساس،
من از نارفيقي هاي اين دنيا مي ترسم.

خداوندا...
من از احساس بيهوده بودن ،  من از چون حبابِ آب بودن ،

من از ماندن چون مرداب مي ترسم .

خداوندا...
من ازمرگ محبت، من از اعدام احساس به دست دوستان دور يا نزديک

مي ترسم.

خداوندا...
من از ماندن مي ترسم

خداوندا...

من از رفتن مي ترسم
خداوندا...

پناهم ده

نوشته شده در دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 11:28 توسط مریم | |

نوشته شده در دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 8:38 توسط مریم | |

 

 مرا اندکی دوست بدار ولی طولانی ... 

 

نوشته شده در شنبه سوم شهریور 1386ساعت 14:24 توسط مریم | |

 

در دلم کوله باری دارم ...

 

      آکنده از زخم خاطره هایی

 

                                           که ناگفته هایش گفته ها را شرمنده میکند

 

                             دیگر تاب بودن ندارم...تا که بیایی ...

 

نوشته شده در پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 16:48 توسط مریم | |


Design By : Night Skin