تبليغاتX
فریاد بی صدا


فریاد بی صدا

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 9:59 توسط مریم | |

دلتنگم

و دیدار تو درمان من است ...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 9:46 توسط مریم | |

 

عاشق شدن مثل دست زدن به آتيش می مونه ...  پس سعی کن تا وقتی که جرأتش رو پيدا نکردی هيچ وقت بهش دست نزني ... اما اگه بهش دست زدی سعی کن طاقتش رو داشته باشی که تو دستهات نگهش داری ...

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 8:6 توسط مریم | |

  کاش کسی مرا به دیدار دریا ببرد ...

 دلتنگم ...

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 9:29 توسط مریم | |

 

 

نوشته شده در جمعه بیستم مهر 1386ساعت 12:29 توسط مریم | |

 

اي كاش همان لحظه كه تقديم تو شد هستي

من ... مي سپردم كه مواظب باشي ... جنس اين جام

بلور است پر از عشق و غرور ... مبادا بازيچه شود

مي شكند...

 

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 9:56 توسط مریم | |

 

کاش ندیدنت هیچگاه بهانه ی نبودنت نباشد ...

و بودنت آغازی بر دفتر نبودنم ...

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 8:34 توسط مریم | |

 

امروز میخواهم از صدای دل در سایه اشکهایم چند کلامی گفته باشم ، صدای دلهایی که کاش فریاد می شدند ، دلهایی که گرچه گرفتار بودن مانده اند اما همیشه انتظار را منتظرند ، احساس عجیبی دارم ، احساسی که میدانم تو را نیز هر چند صباحی ، آماج تیرباران اشکهایش کرده است ، احساس دلگرفتگی ، دلتنگی ، دلواپسی ... احساسی که انگار گلبوته ای است که یکسال آبش نداده اند ، احساس غروب آرزوها ، غربت دیدارها ، چه میگویم ... ؟ دلم از دلهایی گرفته که چشمها را می نوازند اما هزاران خنجر در پشت سر دارند ، حرفهایی که سبدها واژه قشنگ در کوله بارشان به امانت گرفته اند ، اما زخمها را هیچگاه مرهم نبوده اند ... آری دلم از دورنگی ها گرفته ، دلم از آنها گرفته که دنیا را میعاد نقش بازی انسان میدانند حال آنکه نقاشی ها را هیچگاه نفهمیده اند ... دلم از آنها گرفته  که دوست نبوده اند  اما دوستی ها را ارث همه وجود خود میدانند ... چرا اینگونه ایم ؟

 

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 10:21 توسط مریم | |

خداوندا من چیزی در این دنیای پوچ و سیاه دارم که شما در اون بارگاه عظیم و پاکت نداری ... من چیزی دارم و خواهم داشت که شما ندارید و نخواهید داشت ... من عشق به همتای خود دارم ولی شما همتایی ندارید که عشقی به او داشته باشی ... خداوندا قسمت میدم که هیچگاه اجازه ندهید که قسمم را بشکنم و عهدمو فراموش کنم ... قسمت میدم که همیشه مرا عاشقش نگاه داری ...  قسمت میدم که دیگر مرا در فراق دوریش نسوزانی .... قسمت میدم که طلسم نفرین شده عشق را برای همیشه باطل کنی و هر عشقی را برای عاشقش همیشه زنده نگه داری و کلمه جدایی را برای همیشه از روی ذهن ها پاک کنی ...

نوشته شده در چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 12:18 توسط مریم | |

 

اين روزها رود دلم دريا دريا آب دارد

دريا دريا واژه هاي فراري مسافر شهر دلتنگي ها

اما راست ميگفتی شاید  واژه ها فرار ميکنند تا حرفهايي را که هزاران بار شنيده اي تکرار نباشند

نوشته شده در سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 9:59 توسط مریم | |


Design By : Night Skin