تبليغاتX
فریاد بی صدا


فریاد بی صدا

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 9:37 توسط مریم | |

اگر دنيا مال من بود همه آن را به تو تقديم می كردم ... اگر خورشيد مال من بود همه آفتاب را به تو می بخشيدم .. . اگر ستارگان مال من بودند برايت گردنبندی از ستاره ها می ساختم ... شاد اگر باشی به پرندگان می گويم آواز بخوانند و اگر غصه دار شوی به ابرها می گويم بغرند ... با آمدنت غنچه ها باز شوند و گلها گلبرگهايشان را زير پايت فرش كنند ...

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 12:33 توسط مریم | |

قاصدک آمده بود ، و چه سرگردان بود ، گفتم او را : چه خبر آوردی ؟ ... هیچ نگفت ... ! گفتم خبر از کوی نگارم داری ؟ هیچ نگفت ... ! گفتمش : خبر عهد و وفا ... ؟ یا خبر وصل نگار ؟ یا که از مرگ رقیب ... !  اما نه ! ... خبر مرگ رقیبم هرگز ... جز من و او که رقیبی نیست ! ... او رقیب من و من عاشق او ، برده از من دل و من هم باید بتوانم که دل از او ببرم !... آه چه شد ؟ چه شد ای قاصدک بی خبرم ؟ ! لب گشود و گفت این بار ... ! آمدم تا خبری را ببرم ! گفته آن یار که نزد تو بیایم و بپرسم از تو ... زندگی چیست ؟ عشق کجاست ؟ و چقدر این عشق به حقیقت نزدیک است ؟ گفتمش پس بشنو آنچه که من میگویم . و ببر آنرا نزد او بی کم و کاست ... زندگی را هر کس به طریقی بیند ... یکی از دل ... یکی از عقل ... یکی از احساس دیگری با شعر آن یکی با پرواز ... ! گفته اند : حسی است از غربت مرغان مهاجر ... و چه زیبا گفتند ... عشق را هم چون حادثه ای می دانند ... بهترین چیز را هم ، همه می دانند ... ! جای دیگر گفتند : زندگی سیبی است گاز باید زد با پوست ... اما نه ! ... به گمانم که چنین گاز زدن بیرحمی است ... اگر بعد از گاز ... نیمه کِرمی بینیم !!! خنده دارد اما ... آن زمان است که باید پرسید زندگی چیست ؟ عشق کجاست ؟! ... شاید آن کرم ، بهر روزی به درون آمده است یا که از بیم صیاد ، گوشه سیب ، پناه آورده است ... تو به آن یار بگو ، زندگی باران است ... زندگی دریاست ... زندگی یاس قشنگی است که دل می بوید ، زندگی راز شگفتی است که جان می جوید ... زندگی عزم سفر کردن دل در ره معشوق است ... زندگی آبی دریاست و عشق ... غرق دریا شدن است ، ولی ای دوست بدان ... می توان غرق نشد ... میتوان ماهی این دریا شد ... شاد و خرم به شنا پرداخت ... شرطش آن است که عاشق نشویم ... ! جای آن از ته دل ... و از سر جان ... همه را دوست بداریم . همه چیز و همه کس ... همه نقش و همه رنگ ... همه شادی ، همه غم به خودم آمدم و دیدم قاصدک دیگر نیست ! و نمیدانم از کی ، با خودم حرف زدم ... ! و صد افسوس که آخر نشنید از من : زندگی انگوری است ... دانه دانه باید خورد ...

نوشته شده در سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 9:27 توسط مریم | |


Design By : Night Skin