فریاد بی صدا
دلم گرفته به اندازه ي وسعت تمام دلتنگي هاي عالم ، شيشه قلبم آن قدر نازک شده که با کوچکترين تلنگري مي شکند ، دلم مي خواهد فرياد بزنم ولي واژه اي را نمي يابم که عمق دردم را در فرياد منعکس کند ، فريادي در اوج سکوت که هميشه براي خود سر داده ام ، کاش مي شد سرنوشت را با آرزوهاي شيرينم عجين کنم ، دلم به درد مي آيد وقتي سرنوشت را به نظاره مي نشينم کاش مي شد پرواز کنم ، پروازي بي انتها به ابديت....کاش مي شد در هجوم بي رحمانه درد، خودم را پيدا کنم ، نفرين به بودن وقتي با چاشني درد همراه است ، بغض کهنه اي گلويم را مي فشارد به گوشه اي پناه مي برم ... بی تو توفان زده دشت جنونم ... صید افتاده به خونم .... تو چسان می گذری غافل از اندوه درونم ؟ بی من از کوچه گذر کردی و رفتی بی من از شهر سفر کردی و رفتی قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم تو ندیدی بی تو من در همه شهر غریبم ... بی تو کس نشنود از این دل بشکسته صدایی بر نخیزد دگر از مرغک پر بسته نوایی ... تو همه بود و نبودی تو همه شعر و سرودی ... چه گریزی زبر من که زکویت نگریزم گر بمیرم زغم دل ، به تو هرگز نستیزم من و یک لحظه جدایی ؟ نتوانم نتوانم بی تو من زنده نمانم
| Design By : Night Skin |



