فریاد بی صدا
دلم گرفته به اندازه ي وسعت تمام دلتنگي هاي عالم ، شيشه قلبم آن قدر نازک شده که با کوچکترين تلنگري مي شکند ، دلم مي خواهد فرياد بزنم ولي واژه اي را نمي يابم که عمق دردم را در فرياد منعکس کند ، فريادي در اوج سکوت که هميشه براي خود سر داده ام ، کاش مي شد سرنوشت را با آرزوهاي شيرينم عجين کنم ، دلم به درد مي آيد وقتي سرنوشت را به نظاره مي نشينم کاش مي شد پرواز کنم ، پروازي بي انتها به ابديت....کاش مي شد در هجوم بي رحمانه درد، خودم را پيدا کنم ، نفرين به بودن وقتي با چاشني درد همراه است ، بغض کهنه اي گلويم را مي فشارد به گوشه اي پناه مي برم ...
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت
11:13 توسط مریم | |
| Design By : Night Skin |


